چشمانم را می بندم. درد هر لحظه بیشتر می شود. می نشینم٬ می خوابم٬ قدمی می زنم نه افاقه نمی کند انگار وقتش شده آره درسته باید قبل از هر چیز یک تلفن بزنم .........
ساکم رو که از هفته ها قبل آماده کرده بودم برمی دارند دلم نمی خواد خونه رو ترک کنم اما درد امانم رو بریده٬ پشت سرم آنسوی شیشه چند جفت چشم نگران همراهیم می کنند قلبم نمی زند و فقط نگاه می کند و اشکهایم برایش صحنه را می شوید . خواهرم ساک رو بدستم میده اما شرم نمیذاره که خود رو رها کنم در بغلش و از دردم شکایت کنم فقط نگاهش می کنم .
یک دست لباس سبز رنگ چروک و بدقواره اما مهم نیست خدایا چه کنم٬ مدتیست که پشیمان شده ام به دنبال کسی راه می افتم چهره اش برایم مبهم است. کسی اینجا به داد من نمی رسد انگار درد و اشک و ناله اینجا تکراری شده مثل طلوع آفتاب ...........
صدایی بانگ زد لباست رو عوض کن و راه برو . لباسم رو عوض می کنم اما قدرت راه رفتن ندارم سرم رو زیر ملحفه می کنم و آرام به خدا می گویم من می ترسم٬ من می ترسم٬ چشمانم را باز می کنم نمی دونم بعد از این همه درد چه خواهد شد. صدای گریه کودکم را خواهم شنید ؟
نمی دونم فقط می دونم که می ترسم .............
دلتنگ دلتنگم نمی دانم سر کدامین کوچه منتظرت باشم.رفتی و چه آسان اشکهایم را روان نمودی. اشکهایی که از ترس تو ماهها پشت پلکهایم قایم شده بودن و با رفتنت بین چه عقده گشایی می کنند دلم می خواست وقت رفتن می دیدمت اگر شده برای ثانیه ای اما نشد٬نشد و تو با همه وداع کردی الا من کاش می دیدمت . این روزها خیلی چیزها از نظرم میگذره شبهای مستی و بارونی٬ آشپزیهامون٬ قهر و آشتی ها ٬ حسودیهای من و شیطنت های تو یادته همه اینها اینگار همین دیروز بود . این هوای بارونی هم بدجور حال و هوام رو عوض کرده نم نم بارون بوی خاک و وزش باد همه چیزهایی که تو دوست داری . وقت رفتن همه را مي بوسيد به من از دور خداحافظ داد
می دونم دلت پر از غصه و غم غربته اما چه کنم که ناتوانم روزها می گذرند و من در پس مرور خاطرها مانده ام و تو در تلاش برای گذر این دوره . دوست دارم جسورانه این فاصله ها رو بشکنم و پیاله عشق رو از باده سرشار برگرد چون خسیس نامرد تو هنوزم نی نیه هنوزم مثل بچه ها بغض می کنه و بهونه می گیره ..........
ببخشید که خیلی وقت بود نبودم اما چه کنم که حسش نبود و این غم دوري سبب ساز نوشتن شد سعي مي كنم بهتون سر بزنم ........
خیلی وقت میشه که نیومده بودم همه چیز اینجا عوض شده اسم بچه ها رو به یاد میارم اما وبلاگهای اونها رو نه٬ راستی که انسان چه موجود عجیبی است . شاید وبلاگ رو تعطیل کنم یا به کسی دیگه بدم آخه حس می کنم من دیگه اون سیما نیستم . من نمی تونم دیگه خیلی چیزها رو درک کنم . انتظار و دوست داشتن٬ غم داشتن و شاد بودن٬ دیگه حتی جنگیدن رو هم از خاطر بردم٬ دلخوشیهای کوچک شادم نمی کنه چیزی بزرگ می خوام اما نمی دونم اون چیه؟
همیشه دوست داشتم آرامش یابم اما هرگز فکر نمی کردم آرامش سکون و سستی بیاورد . دیگر باده ای نیست و شاید باده فروش برای همیشه بار سفر بندد .
و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد٬ آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
((که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ))
سبو بشکست٬ ساقی! همتی از غصه میمیرم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
زدرد آتشین زخمم خبر گردد !
خبر گردد !
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی !
که چشم هرزه گران هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ٬ گیسو رو ببر ساقی
و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
زه خون سینه ام٬ ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
بروی آن خم خالی که پای از ستون مانده٬
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا !
به راه دشمنی مانده زه راه دوستی رانده !
و دندانهای من سوراخ کن با متهء چشمت
نخی بر آن بکش٬ وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی: پس چه شد شاعر
نگوید: مرد از حسرت٬ بگوید: مرد از کینه

انیشتن صد هزار احسن ولیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می سازد
انیشتین اژدرهای جنگ !
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می گویم ؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود
( مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد )
مگر یک مادر از دل وای فرزندم نخواهد گفت
انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل براه آور
نژاد و کیش و ملیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین یک پایتخت امپراطوری وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما محترم میدار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدن گوشزد کن حرمت ما را
انیشتین پا فراتر نه جهان عقل را طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را
کلید عشق را بردار و حل این معما کن
و گر شد از زبان علم قفل این کهن وا کن
انیشتین باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن !!

نویسنده مسعود زلالی
تنها در بی چراغی شبها می رفتم . دستهایم از یاد شعله ها تهی شده بود . همه ستاره ها به تاریکی رفته بودند و مشت گره کرده ام جملان قلبم را می شمرد . لحظه هایم از طنین پیوندی خالی بود . تنها می رفتم . می شنوی ؟ تنها . من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم و کوچه های نوجوانی را در افکار معصومانه ام سپری کردم . در کوره راه جوانیم درهای غمناک مرا می جستند و من می رفتم .رفتم تا پایان خود افتادم . ولی در انتهای جان دادن ناگهان تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی بر بالینم رسیدی . آخرین تپش هایم از آن تو باد .
آیینه انتظار لبخندم را می کشید و من برای گذشت از برگ ریز سرد امید هایم دستم را به سراسر شب کشیدم و روزها را به انتظار گذراندم اما نشد چرا که در آهنگ مه آلوده ستایش خوبیهایت ترا گم کردم . میان احساس ما مرداب و بیابانهاست، بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی لذت هاست، میان ما، هزار و یک شب جست و جوهاست ........
می دونم که درک می کنی و ببخش که اذیتت کردم .........دوستت دارم ........



همه می پرسن چرا خسیس نامرد حالا وقت گفتنش شد . یک بنده خدایی که حالا اذیتشم کردم و از دستم دلخور است . یک چیزی می خواست که برام مشکل بود دادنش یعنی در واقع نمیشد . هی از اون اصرار و از ما امتناع تا اینکه قاطی کرد و گفت ای خسیس نامرد از حرفش خنده ام گرفت و از اون به بعد لقب اینجناب شد راستی اینم بگما اون چیزی که می خواست رو هم آخرش گرفت اونم از نوع خوبش


تا شاعر شوم
و از تو بگویم
هنوز راهی است مرا
افسوس که فردا سکوت کرده است
دیروز باز نمی گردد و
امروز در پی چیستیم
که حتی شاهزاده قصه های افسانه ای
با من
از عشق سخن نمی گوید ..............

هر وقت خواستم صحنه مرگ خودم رو ترسیم کنم . بهم گفتن دیونه ای تا امروز که این مطلب رو دیدم .......دقیقا حرف دل منه
فکر اين که کساني که دوستم دارند بعد از مردنم چه مي کنند اينروزها خيلي سرگرمم مي کند.
توقع اينکه عزيزانم بالاي جنازه ام غش کنند هرچند کثيف است اما..
اما لااقل تو .. نه نه
اما لااقل دلم را خوش مي کند که مادرم خيلي دوستم دارد
خيلي قشنگ است لحظه جان کندن همه با چشماني خيس و موهاي ژوليده بالاي سرم باشند و هيچ کاري هم نتوانند بکنند
من هم با چشمان وحشت زده ام همه را تک تک نگاه کنم و دستم را که از شدت درد در حال مشت است و مي لرزد را به طرفشان بکشم..
گريان فرياد بزنم تورا بخدا کمکم کنيد نگذاريد بميرم
کمک کمکم کنيد
التماس کنم
گردنم که کج شد و تمام کردم و آرام خوابيدم همه اشکشان در بيايد و بر سر و صورت بزنند و قلبشان ريش ريش شود
همه بغزشان بترکد
به يکديگر بگويند بيچاره آرزو به دل مرد
چيزي مي خواست بگويد اما آخرش نتوانست
چشمان بازش را ببين
معلوم است براي خودش چه روياها که نپرورانده است
برايم گريه کنان پيرهن سیاه بپوشند
کاش براي من گريه کنند نه براي خودشان
غصه ام را بخورند که من هم دوست داشتم زنده بمانم
جوان بمانم
خيال کنند جوان بودم.
جواني ناکام!
آنها چه مي داند؟
هيچ!
تو چه مي داني؟
همه چيز!
عزيز دلم بي تو مردن چه دردها دارد!

نوشته اي از هزاران سخن
با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم توي دستش . او يك شكلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كرد . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديديم . گفت : دوستيم ؟ گفتم : دوست دوست . گفت : تا كجا ؟ گفتم : دوستي كه تا ندارد . گفت تا مرگ ! خنديدم و گفتم من كه گفتم تا ندارد ! گفت باشد ، تا پس از مرگ ! گفتم : نه ، نه ، نه ، تا ندارد .
گفت : قبول ، تا آنجا كه همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ باز هم با هم دوستيم تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم . خنديديم . گفتم : تو برايش تا هر كجا كه دست مي خواهد يك تا بگذار . اصلا يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلا تا نمي گذارم . نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد . مي دانستم . او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
گفت بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم . گفتم : باشد ، تو بگذار . گفت : شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو ، يكي مال من . باشد ؟ گفتم : باشد . هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلات را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت : شكمو ! تو دوست شكمويي هستي . و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم : بخورش ! مي گفت : تمام مي شود . مي خواهم تمام نشود . براي هميشه بماند . صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني ؟ گفت : مواظبشان هستم . مي گفت مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد .
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است ، او آمده است تا امشب خداحافظي كند . مي خواهد برود . برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم اما زود بر مي گردم . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد . يادش رفت شكلات به من بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش و گفتم : اين براي خوردن ، و يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش : اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت . يادش رفته بود كه صندوق دارد . براي شكلاتهايش . هر دو را خورد . خنديديم . مي دانستم دوستي من تا ندارد . اما دوستي او تا دارد . مثل هميشه خوب شد همه شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد .حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد شد؟ !
گفتن از سایت موازی بوده این مطلب اما من از رو یک دفترچه گیر آوردم
که اونم از روسایت نارنجک نوشته بوده .............
امشب غصه هايم تماشايي ست . مي خواهم تو را به دلتنگي هايم دعوت كنم تا در آن سكوت و تاريكي قصه هاي سالهاي رنج را به برايت به تصوير بكشم . كاش تمام غصه من رنجيدن يك دوست واقعي بود .. كاش .......
اين همه آوارگي فراتر از تحمل منه . از چه كسي بايد بپرسم كه دخترك ساده و مهربان كجا رفت ؟
از چه كسي بايد بپرسم چرا روح من خشكيد ؟ از چه كسي بايد بپرسم اميد آرزو و اعتماد كجا رفت ؟ چه كسي به من جواب خواهد داد كه انسانيت كجا رفت ؟
از چه كسي بپرسم ؟ خودم خالي از هر گونه جوابم . شبها را به صبح رسوندم بارها اما نفهميدم چرا ؟ جلوي تمامي سوالاتم هميشه اين علامت سوال مبهم وجود داشت . دقايق سپري مي شوند اما تلخ تر از هر چه كه بتواني حسش كني . كاش سياهي امشب ابدي بود و ستاره ها ماندني . امشب نمي خواهم كسي به كلبه غم هايم بيايد تا بتونم مروري كنم بر گذشته خويش . از ميان خطوط كج و معوج و از انبوه كلمات درهم و برهم و شكسته مي تواني موج نفسهايم را ببيني . در لابه لاي نقاشي هاي معصوم كودكي ام و در حاشيه رنگهاي تند و ملايم آن مي تواني سادگي گذشته ام را حس كني .
گمان مي كردم تا هميشه زلال خواهم ماند و هيچ وقت دست و رويم سياه نخواهد شد . گمان مي كردم اين جاده پر از سنگريزه همين طور مستقيم و بي توقف ادامه خواهد داشت و سيلابها راه را بر رويم نخواهند بست و بادها هيچ وقت روزهايم را گرد و خاكي نخواهند كرد فكر مي كردم آيينه كنار طاقچه تا ابد بي غبار خواهند ماند و هزار بهار را خواهم ديد و بر درختان ستبر يادگاري روزهاي خوش را خواهم نوشت . اما...........
مي تواني بر چهره و چشمانم يادگار غم و غصه را ببيني .............