کاش باز بچه می شدم . دلتنگ کودکی هایم شده ام . دلتنگ دلتنگیهای بیرون نرفتن با بابا . کاش می شد.............
خوب به هم ریخته ای
حال و احوال مرا خوب به هم ریخته ای
جان تو حال مرا خوب به هم ریخته ای
بی تو با خلوت خود ساخته بودم حتی
خلوت کال مرا خوب به هم ریخته ای
من و درگیر سکون بودن و اوجی تا هیچ
نظم آمال مرا خوب به هم ریخته ای
به سرم زد که تفال بزنم بر چشمت
راستی فال مرا خوب به هم ریخته ای
بعد عمری غزلی بی سر و سامان گفتم
غزل لال مرا خوب به هم ریخته ای
امشب از اون شباست که حالم گرفته . هیچ کس نیست همه انگار خوابن البته انگار نه خوابن دیگه . من چهل ساعتی میشه نخوابیدم . سرما خوردم حسابی پیش دکتر هم شرفیاب شدم ای یک کم بهترم . بدتر از همه اینکه بد قولی کردم آخه قرار بود من الان خواب باشم . اما تقصیر من نیست خوابم نمیاد
یک مسافرت اجباری هم باید برم ای خدا چقدر بد شانسی .........
امسال تماما مریض بودم و پیش دکتر بود. خودمم نمی دونم چرا . فکر کنم یک جورای عاشق آمپولاشون شدم . این وقت شبم کسی نیست بگه آخه مگه خل شدی . اصلا بی خیال...........
کبوتر
كبوتر برو از اينجا تا دلت غمي نبينه
نكنه صياد وحشي بال و پرهاتو بچينه
كبوتر برو از اينجا برو اسمون هفتم
اين همه حادثه تلخ نيست كسي دواي دردم نيست
آسمون آبيه اما دل صياد سياهه
جاده هاسر سبز و خلوت اما پر گرد و غبار
كبوتر پراتو وا كن آسمونو خوب نگاه كن
با دلئ مثال دريا درد بارونو دوا كن
كبوتر برو از اينجا اينجا تاريك و سرد
زخم تنهايئ پريدن مرحم و دوائ درده
اولين بارئ كه تو را شناختم سكوت دلم را شكستم . ان روز خدا شاهد پيوند دوستئ من با تو بود . تويئ كه با دستهايئ به رنگ اميد برايم گوشه ائ از بهشت را به ارمغان آوردئ . آن روز تو رنگ پريده چشمانم را از انتظارئ كه بر آن نقش بسته بود پاك كردئ و طرح زندگئ را برآن جائ دادئ . و حال من بزرگترين گنجينه دنيا را دارم و ان گوهر ناياب كه كمتر در دوستئ ها يافت مئ شود تو هستئ تويئ كه هيچ گاه نتوانسته ام آن طور كه لياقت توست كلمه ائ در توصيفت بگويم . تنها در اين ميان جمله ائ زيبا ست كه به من جرات نگارش داده است دوست من روز ميلاد قدم هايت درپانزدهم خرداد هزارو سيصد و هشتاد و چهار مبارك
مادر دلم گرفته ، کو سرزمینِ روًیام
کفشایِ قرمزم نیست ، کو شهر بَچگیهام ؟
مادر بی تو غریبم ، چشمای صادقِت کو ؟
نوازشِت کجا رفت ؟ اون قلبِ عاشقِت کو؟
اون قلبِ عاشقِت کو؟
بی تو کسی نمونده ، تا دَستمو بگیره
با شادیهام بخنده ، از غصه هام بمیره
من موندم و غریبی ، من موندم و شکستم
دنیا سّرم خراب شد ، وقتی چشماتوبستم
دستی نبسته زخمم ، دُرنای پَرشکستم
یه کوه غم نشسته ، رو شونه های خستم
مادر دعا کن امشب ، تا مادرا نمیرن
جدایی خیلی سخته ، وقتی گُلا میمیرَن
مادر دعا کن امشب ، ابرا برام ببارن
از شهر مهربونی ، بوی تُرو بیارَن
مادر دعا کن امشب ، ابرا برام ببارن
از شهر مهربونی ، بوی تُرو بیارَن
مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالیم بی توچه سرد
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر
مادر، مادر
نفس تازه
باز دارم نفس کشیدن را تجربه می کنم . سالها بود که دیگر حتی یادم رفته بود هستم . تا تو آمدی و یادم آوردی که من منم و هنوز نفس می کشم .با خنده هایت گرمی عشق را در وجودم حس کردم . آمدی و آمدم. خندیدی و خندیدم .نگاه کردی و عاشق شدم . لمست کردم و مست شدم . در ابتدا یک دل تنها یک دل بود یک هوای سیر گریستن یک من تنها برای با تو بودن . اما حالا یک دل یک دل نیست یک هوای سیر گریستن نیست ............تنها تو هستی که دیدگان منتظرم به انتظارت نشسته اند .
و امروز خواستم به یمن یافتنت اسم این وبلاگ رو ساقی بگذارم . تا با شوق بودنت سرمست شوم از زندگی .
برای تو
يادته گفتي و گفتم فاصله داره اين صدامون
واسه دوري دستا بغض ميشينه تو صدامون
تو مي خواستي كه ببازي من مي خواستم كه فنا شم
تو مي خواستي كه بميري من مي خواستم كه نباشم
چه غريبونه شكستي به تلنگري چو شيشه
انگاري صداي شيرين و بيستون و ضرب تيشه
تو چشات شبنم لرزون با دلي پر از بهونه
غم رفتن توي چشمات همچو كوچي در شبونه
گفتي اروم زير گوشم زندگي همچوسرابه
چرا از حادثه گفتن نقشمون همچو حبابه
نقش هر دومون يكي بود تو چه زيبا پركشيدي
لين دلو ساده شكستي اشك چشمامو نديدي
حالا حتي اشك چشمام مث بارون ميمونه
مي دونستي غم كوچك تا ابد دل مي سوزونه
وسعت غمم يه دريا جاي تو ميون ابرا
اين حقارت واسه من بس رو زمينم و تو بالا
من تو تالاب زمينم تو به كاشونه رسيده
من توي غم عميقم تو به مقصودت رسيده
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشانت راز آتش است.
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند.
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.
دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟
واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.
تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اينبار ليلي بدون مجنون و شيريني بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون و نه فرهاد.
شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.
لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...
زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي
من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي
و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي.
حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم.
چون شدي افسونگر شبهاي من
غم و غصه تو دلم کاري نيست