تبليغاتX
دوست داشتني ترين اشتباهم تويي

باده فروش



کودکیها........

                                

کاش باز بچه می شدم . دلتنگ کودکی هایم شده ام . دلتنگ دلتنگیهای بیرون نرفتن با بابا . کاش می شد.............

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

باور کنم ؟

 

 

گفتم اگر من مردم چقدر به من وفاداري

                                                   عشق و به فراموشي چند روزه تو مي سپاري ؟

گفتي تو مي دوني که من سر خاك تو مي ميرم

                                                              ولي تا لحظه مردن دل از تو بر نمي گيرم

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

خاطره ........

 

راهت رو برو مسافر ...برگشتنت گناهه ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 6:5 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

آشفتگی

 

خوب به هم ریخته ای

حال و احوال مرا خوب به هم ریخته ای

جان تو حال مرا خوب به هم ریخته ای

بی تو با خلوت خود ساخته بودم حتی

خلوت کال مرا خوب به هم ریخته ای

من و درگیر سکون بودن و اوجی تا هیچ

نظم آمال مرا خوب به هم ریخته ای

به سرم زد که تفال بزنم بر چشمت

راستی فال مرا خوب به هم ریخته ای

بعد عمری غزلی بی سر و سامان گفتم

غزل لال مرا خوب به هم ریخته ای

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 4:56 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

مریضمممممممممممم

 

امشب از اون شباست که حالم گرفته . هیچ کس نیست همه انگار خوابن البته انگار نه خوابن دیگه . من چهل ساعتی میشه نخوابیدم .  سرما خوردم حسابی پیش دکتر هم شرفیاب شدم ای یک کم بهترم . بدتر از همه اینکه بد قولی کردم آخه قرار بود من الان خواب باشم . اما تقصیر من نیست خوابم نمیاد یک مسافرت اجباری هم باید برم ای خدا چقدر بد شانسی .........

امسال  تماما مریض بودم و  پیش دکتر بود.  خودمم نمی دونم چرا . فکر کنم یک جورای عاشق  آمپولاشون شدم . این وقت شبم کسی نیست بگه آخه مگه خل شدی . اصلا بی خیال...........

 

                                                                     

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

برو .........

 

 

کبوتر

كبوتر برو از اينجا تا دلت غمي نبينه

نكنه صياد وحشي بال و پرهاتو بچينه

كبوتر برو از اينجا برو اسمون هفتم

اين همه حادثه تلخ نيست كسي دواي دردم نيست

آسمون آبيه اما دل صياد سياهه

جاده هاسر سبز و خلوت اما پر گرد و غبار

كبوتر پراتو وا كن آسمونو خوب نگاه كن

با دلئ مثال دريا درد بارونو دوا كن

كبوتر برو از اينجا اينجا تاريك و سرد

زخم تنهايئ پريدن مرحم و دوائ درده

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

یک اتفاق ساده ...

 

اولين بارئ كه تو را شناختم سكوت دلم را شكستم . ان روز خدا شاهد پيوند دوستئ من با تو بود . تويئ كه با دستهايئ به رنگ اميد برايم گوشه ائ از بهشت را به ارمغان آوردئ . آن روز تو رنگ پريده چشمانم را از انتظارئ كه بر آن نقش بسته بود پاك كردئ و طرح زندگئ را برآن جائ دادئ . و حال من بزرگترين گنجينه دنيا را دارم و ان گوهر ناياب كه كمتر در دوستئ ها يافت مئ شود تو هستئ تويئ كه هيچ گاه نتوانسته ام آن طور كه لياقت توست كلمه ائ در توصيفت بگويم . تنها در اين ميان جمله ائ زيبا ست كه به من جرات نگارش داده است دوست من روز ميلاد قدم هايت درپانزدهم خرداد هزارو سيصد و هشتاد و چهار مبارك

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

مادر دلم گرفته ، کو سرزمینِ روًیام
کفشایِ قرمزم نیست ، کو شهر بَچگیهام ؟
مادر بی تو غریبم ، چشمای صادقِت کو ؟
نوازشِت کجا رفت ؟ اون قلبِ عاشقِت کو؟
اون قلبِ عاشقِت کو؟
بی تو کسی نمونده ، تا دَستمو بگیره
با شادیهام بخنده ، از غصه هام بمیره
من موندم و غریبی ، من موندم و شکستم
دنیا سّرم خراب شد ، وقتی چشماتوبستم
دستی نبسته زخمم ، دُرنای پَرشکستم
یه کوه غم نشسته ، رو شونه های خستم
مادر دعا کن امشب ، تا مادرا نمیرن
جدایی خیلی سخته ، وقتی گُلا میمیرَن
مادر دعا کن امشب ، ابرا برام ببارن
از شهر مهربونی ، بوی تُرو بیارَن
مادر دعا کن امشب ، ابرا برام ببارن
از شهر مهربونی ، بوی تُرو بیارَن

 

مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالیم بی توچه سرد
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر
مادر، مادر

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 6:31 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

 

نفس تازه

باز دارم نفس کشیدن را تجربه می کنم . سالها بود که دیگر  حتی یادم رفته بود هستم . تا تو آمدی و یادم آوردی که من منم و هنوز نفس می کشم .با خنده هایت گرمی عشق را در وجودم حس کردم . آمدی و آمدم. خندیدی و خندیدم .نگاه کردی و عاشق شدم . لمست کردم و مست شدم . در ابتدا یک دل تنها یک دل بود یک هوای سیر گریستن یک من تنها برای با تو بودن  . اما حالا یک دل یک دل نیست یک هوای سیر گریستن نیست ............تنها تو هستی که دیدگان منتظرم به انتظارت نشسته اند .

و امروز خواستم به یمن یافتنت اسم این وبلاگ رو ساقی بگذارم . تا با شوق بودنت سرمست شوم از زندگی .

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 5:4 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

 

 

برای تو

يادته گفتي و گفتم فاصله داره اين صدامون

واسه دوري دستا بغض ميشينه تو صدامون

تو مي خواستي كه ببازي من مي خواستم كه فنا شم

تو مي خواستي كه بميري من مي خواستم كه نباشم

چه غريبونه شكستي به تلنگري چو شيشه

انگاري صداي شيرين و بيستون و ضرب تيشه

تو چشات شبنم لرزون با دلي پر از بهونه

غم رفتن توي چشمات همچو كوچي در شبونه

گفتي اروم زير گوشم زندگي همچوسرابه

چرا از حادثه گفتن نقشمون همچو حبابه

نقش هر دومون يكي بود تو چه زيبا پركشيدي

لين دلو ساده شكستي اشك چشمامو نديدي

حالا حتي اشك چشمام مث بارون ميمونه

مي دونستي غم كوچك تا ابد دل مي سوزونه

وسعت غمم يه دريا جاي تو ميون ابرا

اين حقارت واسه من بس رو زمينم و تو بالا

من تو تالاب زمينم تو به كاشونه رسيده

من توي غم عميقم تو به مقصودت رسيده

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

 

لبانت

به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد

تا به صورت انسان درآيد.

 

و گونه هايت

با دو شيار مّورب

كه غرور ترا هدايت مي كنند و

سرنوشت مرا

كه شب را تحمل كرده ام

بي آن كه به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بكارتي سر بلند را

از رو سبيخانه هاي داد و ستد

سر به مهر باز آورده م.

 

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست

كه من به زندگي نشستم!

 

و چشانت راز آتش است.

 

و عشقت پيروزي آدمي ست

هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

 

و آغوشت

اندك جائي براي زيستن

اندك جائي براي مردن

و گريز از شهر

كه به هزار انگشت

به وقاحت

پاكي آسمان را متهم مي كند.

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد.

 

در من زنداني ستمگري بود

كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.

 

 
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟


واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي مي تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.
تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اينبار ليلي بدون مجنون و شيريني بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون و نه فرهاد.
شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.
لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...
زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي

من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي
و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي.
حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم.
چون شدي افسونگر شبهاي من

غم و غصه تو دلم کاري نيست

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

 

سحرگاه
آواز قوي سپيد تنهاي من، اسطوره رازهاي پنهان درياچه خشكيده

صداي جاويدان عشق، در گوش زمانه بيرحم امروز

روز تولد قوي زيباي تنهاي دلشكسته من

با روز عروج من بسوي ابديتم مصادف خواهد شد

در آن روز مرغكان هراسان دريا، برايم چاوشي خواهند خواند

و پروردگارم مرا براي هميشه در پناه خود خواهد گرفت

ما به آرامش ابدي خواهيم رسيد و در آن دنيا تو را باز خواهم يافت

اين كره خاكي را نوازش ميكنم، فاصله ها را كوتاه خواهم كرد

دريا ها را در خواهم نورديد، و كوهها را زير پا خواهم گذاشت

و به درياچه قوي سپيدم، زادگاه و آرامگاهم باز خواهم گشت

 
 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

 

جنگل جاري
دلتنگي، حرفهاي نگفته من بر سنگفرش خانه

پيكره آدمكي را بر جاده غربت زدگي ميكشانند

تو را ميبينم، كه بر بال ابرهاي خيال روزها را ميكشي

و من از شروع شب به تمناي وصال آنرا زنده ميكنم

كسي نيست، ناجي تنهائي من را بر اسب سفيد رؤيا ميبرند

و من از التماس چشمان گريان باران، تو را فرياد خواهم زد

فرياد هاي من، در همهمه گنگ عابران زمان گم خواهند شد

و برسم يادبود، نام مرا بر ديوار فرو ريخته فراموشي خواهند نوشت

زندگي با تمام رنگهايش ادامه خواهد داشت، شلوغ و پر هياهو

فقط من نخواهم بود، فقط تو نخواهي بود، فقط ما نخواهيم بود

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |

 
زندگي
دوستم نداشته باش، تحمل تازيانه جدائي بر پيكر آشنائي را نخواهم داشت

ابرهاي سرگردان عمرم، بر تنديس طلائي عشق غروب خواهند كرد

دوستم نداشته باش، به راه درازي كه در پيش رويت تا ناكجا آباد ادامه دارد بينديش

جنگل زرد غربت، در آتش خشم شعله هاي درد خواهد سوخت

دوستم نداشته باش، به جدائي صلح و جنگ در امتداد زمان بنگر

عابري سرد و بي روح، در جاده چشم فرداهاي توست

دوستم نداشته باش، به فاصله ميان عشق و خشم نظر كن

فاصله هاي انبوه، با اشك هاي ما پر نخواهند شد

دوستم نداشته باش، جغد شوم سرنوشت را بر بام كاه گلي خانه ببين

مرگ و نيستي، در وراي آمال بلند پروازانه كبوتران به انتظار نشسته است

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |