تبليغاتX
دوست داشتني ترين اشتباهم تويي

باده فروش



هنگام مرگم ............

هر وقت خواستم صحنه مرگ خودم رو ترسیم کنم . بهم گفتن دیونه ای تا امروز که این مطلب رو دیدم .......دقیقا حرف دل منه

فکر اين که کساني که دوستم دارند بعد از مردنم چه مي کنند اينروزها خيلي سرگرمم مي کند.

توقع اينکه عزيزانم بالاي جنازه ام غش کنند هرچند کثيف است اما..

اما لااقل تو .. نه نه

اما لااقل دلم را خوش مي کند که مادرم خيلي دوستم دارد

خيلي قشنگ است لحظه جان کندن همه با چشماني خيس و موهاي ژوليده بالاي سرم باشند و هيچ کاري هم نتوانند بکنند

من هم با چشمان وحشت زده ام همه را تک تک نگاه کنم و دستم را که از شدت درد در حال مشت است و مي لرزد را به طرفشان بکشم..

گريان فرياد بزنم تورا بخدا کمکم کنيد نگذاريد بميرم

کمک کمکم کنيد

التماس کنم

گردنم که کج شد و تمام کردم و آرام خوابيدم همه اشکشان در بيايد و بر سر و صورت بزنند و قلبشان ريش ريش شود

همه بغزشان بترکد

به يکديگر بگويند بيچاره آرزو به دل مرد

چيزي مي خواست بگويد اما آخرش نتوانست

چشمان بازش را ببين

معلوم است براي خودش چه روياها که نپرورانده است

برايم گريه کنان پيرهن سیاه بپوشند

کاش براي من گريه کنند نه براي خودشان

غصه ام را بخورند که من هم دوست داشتم زنده بمانم

جوان بمانم

خيال کنند جوان بودم.

جواني ناکام!

آنها چه مي داند؟

هيچ!

تو چه مي داني؟

همه چيز!

عزيز دلم بي تو مردن چه دردها دارد!

نوشته اي از هزاران سخن

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |