سبو بشکست٬ ساقی! همتی از غصه میمیرم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
زدرد آتشین زخمم خبر گردد !
خبر گردد !
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی !
که چشم هرزه گران هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ٬ گیسو رو ببر ساقی
و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
زه خون سینه ام٬ ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
بروی آن خم خالی که پای از ستون مانده٬
به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا !
به راه دشمنی مانده زه راه دوستی رانده !
و دندانهای من سوراخ کن با متهء چشمت
نخی بر آن بکش٬ وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی: پس چه شد شاعر
نگوید: مرد از حسرت٬ بگوید: مرد از کینه
