تبليغاتX
دوست داشتني ترين اشتباهم تويي

باده فروش



ساقی

 

سبو بشکست٬ ساقی! همتی از غصه میمیرم

شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد

در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی

زدرد آتشین زخمم خبر گردد !

خبر گردد !

به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی !

که چشم هرزه گران هم نبیند ماجرایم را

به خویشم اعتباری نیست ٬ گیسو رو ببر ساقی

و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را

زه خون سینه ام٬ ساقی ! بکش نقش زنی بی سر

بروی آن خم خالی که پای از ستون مانده٬

به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا !

به راه دشمنی مانده زه راه دوستی رانده !

و دندانهای من سوراخ کن با متهء چشمت

نخی بر آن بکش٬ وردی بخوان آویز بر سینه

که گر آزاده ای پرسید روزی: پس چه شد شاعر

نگوید: مرد از حسرت٬ بگوید: مرد از کینه

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط سیما خسیس نامرد |