خیلی وقت میشه که نیومده بودم همه چیز اینجا عوض شده اسم بچه ها رو به یاد میارم اما وبلاگهای اونها رو نه٬ راستی که انسان چه موجود عجیبی است . شاید وبلاگ رو تعطیل کنم یا به کسی دیگه بدم آخه حس می کنم من دیگه اون سیما نیستم . من نمی تونم دیگه خیلی چیزها رو درک کنم . انتظار و دوست داشتن٬ غم داشتن و شاد بودن٬ دیگه حتی جنگیدن رو هم از خاطر بردم٬ دلخوشیهای کوچک شادم نمی کنه چیزی بزرگ می خوام اما نمی دونم اون چیه؟
همیشه دوست داشتم آرامش یابم اما هرگز فکر نمی کردم آرامش سکون و سستی بیاورد . دیگر باده ای نیست و شاید باده فروش برای همیشه بار سفر بندد .
و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد٬ آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
((که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ))