چشمانم را می بندم. درد هر لحظه بیشتر می شود. می نشینم٬ می خوابم٬ قدمی می زنم نه افاقه نمی کند انگار وقتش شده آره درسته باید قبل از هر چیز یک تلفن بزنم .........
ساکم رو که از هفته ها قبل آماده کرده بودم برمی دارند دلم نمی خواد خونه رو ترک کنم اما درد امانم رو بریده٬ پشت سرم آنسوی شیشه چند جفت چشم نگران همراهیم می کنند قلبم نمی زند و فقط نگاه می کند و اشکهایم برایش صحنه را می شوید . خواهرم ساک رو بدستم میده اما شرم نمیذاره که خود رو رها کنم در بغلش و از دردم شکایت کنم فقط نگاهش می کنم .
یک دست لباس سبز رنگ چروک و بدقواره اما مهم نیست خدایا چه کنم٬ مدتیست که پشیمان شده ام به دنبال کسی راه می افتم چهره اش برایم مبهم است. کسی اینجا به داد من نمی رسد انگار درد و اشک و ناله اینجا تکراری شده مثل طلوع آفتاب ...........
صدایی بانگ زد لباست رو عوض کن و راه برو . لباسم رو عوض می کنم اما قدرت راه رفتن ندارم سرم رو زیر ملحفه می کنم و آرام به خدا می گویم من می ترسم٬ من می ترسم٬ چشمانم را باز می کنم نمی دونم بعد از این همه درد چه خواهد شد. صدای گریه کودکم را خواهم شنید ؟
نمی دونم فقط می دونم که می ترسم .............